ديدار عارف وشيطان
ديدار عارف وشيطان
دوش در وقت سحر شيخي به خوناب جگر
با قلم حرف دلي ميگفت بنيوش اي پسر
پير گفتا اي قلم اي دردعشق توتمم
اي زبان وشيخ وخانقاه تنم
نعره كن فرياد زن فرياد زن
بيرق حق بر فراز بام زن
گودوعلم مستتر نتوان كني
گو حقيقت را به حق باور كني
نعره شيري برآرو فاش گوي
حق تويي ناحق تويي بيهودگي تقليل گوي
*****
آن قلم گفتا كه گويم من غمت رو شاد باش
از كج انديشي برآن آزاد باش
من پيامت باز گويم بهر يار
گويمش آخر چه بود آن كار زار
پس تواي جانا سراپا گوش باش
چونكه بشنودي ،بحق ديوانه مدهوش باش
آنچه بشنودي زمن از يار دان
حرف حق بايد به سر بشنود وجان
دوش در خلوتگه عزلت ندا داد اي قلم
توبيايي بامن مست خراباتي وجم ؟
دوست دارم همره ام باشي در آن سير وسلوك
تاچوپنبه تار گردي بهر دوك
من روم تا پرده ي حجب سياه مه درم
من روم تا ره به بيرون از ضلالتها برم
مر خدا را بانگ چون آمد به گوش
كي فلان واي فلاني ها بهوش
دوش ديدم در خودم ابليس را
آنكه در من هست وحقاً نيست را
گفتمش تو كيستي اي بي وفا
تو به الله و صمد كردي جفا
پير من ميگفت سالك گوش دار
بايدت بودن زشيطان هوشيار
او تورا برطينت خود دشمن است
او تو را از در گه حق رانده است
او كه با آن خصلت شيطانيش
راند شد از درگه ربانيش
****
بعد از اينش نزد من ماند اين سئوال
آن فرشته از كه بگرفت اين ضلال ؟
پيش از اين دانم سياهي ها نبود
ايزد پاكم سيه نسرشته بود
تيرگيها از كجا اندوختي ؟
اين بديها از كجا افروختي ؟
بي حيايي نزد كي آموختي ؟
كبر وكين را از كجا اندوختي ؟
تو بُودي اول مقام بد خويي
كي تورا بود راهبر بربد خويي ؟
****
ديدمش با چهره خندان وسرد
با دو چشمان پر از تحقير ودرد
پوز خندي اندرش رخ مي نمود
صورت ابليسي اش را مي ربود
ناگهان رنگش زرخساره پريد
آمد و در گوش من لختي ژكيد
با صداي نرم وشيطان گونه اش
گفت گويم تا بداني منطقش
در ازل من را چنين آموختند
بازي بد را به جانم دوختند
كار گردان از زمان كون يكون
وزبراي معني دنياي دون
منفي ام آموخت تا معنا شويد
بي من آخر در جهان بهر چه ايد؟
لحظه اي بنگر به دور كائنات
بر در و ديوار ودشت بي ثبات
بعداز اين محذوف دارم زين جهان
از طلاتمهاي شطرنج زمان
اين نبوت اين امامت اين بهشت
اينهمه سطر قضا برتو نوشت
چشم بگشا تاببيني خود عيان
اين زمين آسمان هرچه در آن
بي منش مفهوم چون خواهد گرفت
بيش از اين واضح چه باشد اي خرفت
****
خوب يادم هست در پيش از الست
در زماني كه مشيت نقش بست
من هزاران سال طاعت كرده ام
راه ورسمش را رعايت كرده ام
قرب حق بودست تنها سير من
تا قضا يم دوخت برتن پيرهن
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 14:33 توسط عليرضا زارعي نژاد
|


حمد و سپاس معبودی را سزاست که اولین و بزرگترین سوگند گذار قلم است و برای اهل قلم شرافتی خاص و جایگاهی ممتاز قایل.