عزیزم گوش کن

عزیزم گوش کن
حرفی برایت دارم از
آوار اندوهی که در سینه نمی گنجید
و هر دم مشت می کوبید
بر نا کوبه ی چشمم
که تا شاید تواند تا ابد
باریدن آغازد
عزیزم گوش کن
حرفی برایت دارم از
گلهای نازی که برای عشقمان
دیروز
در گلدان دریا سینه ی
فردا
نشا کردیم
ونهری وصل اقیانوس نا آرام دل
تا پای زیبا ساقه های تُرد بردیم و
فرو بردیم دل در سنگلاخ بیشه ها
شاید که ناز آییم
عزیزم گوش کن
حرفی برایت دارم از انبوهی جنگل
برایت دارم از دشت پُر از سبزه
پُر از آواز و رقص بادبادکها
که در آیینه فردا هویدا بود ومن
با این همه در گوشه ای تنها
به نا خوشنودی دل
تکیه می بردم
عزیزم گوش کن
من با تو تا پایان فردا قصه ها دارم
که دور از غصه وخندانی پسته نخواهد بود
و این هر دو
به زیباییدن من بر تو و
تو بر من انجامد
من و تو
بوم ورنگ
بود بخش
نام تصویریم
که هریک بی وجود دیگری
نام دگر گیریم
عزیزم گوش کن
جهان
بی مهر تو بسیار دلگیر است
توگویی آسمان
مانند یک سنگ گران
بر بال یک پروانه ای گیراست
عزیزم گوش کن
محتاج یک لحظه نگاهم من
عزیزم گوش کن
محتاج زیبا خنده های نابِ نابم من
۱۳۷۶/۲/۲۴
حمد و سپاس معبودی را سزاست که اولین و بزرگترین سوگند گذار قلم است و برای اهل قلم شرافتی خاص و جایگاهی ممتاز قایل.