شمع و پروانه
خدا از ما دو تا من را پذیرفت
چو خوبان جهان را خوب گردید
از آن خیل گران من را پسندید
به لپام هاله ای از نور پاشید
تورا ظلمت مرا از نور پوشید
دلم دیوانه وجد وسما کرد
به رقص دائم سر مبتلا کرد
چنان از فخر خود آن شمع می گفت
زما لیخولیا در دانه می سفت
چو آن پروانه گشتی دور او زد
برایش سخت آمد لب بدوزد
درون سینه ی شمع خوب کاوید
بجای دل نخی تابیده اش دید
اگر چه هر که سر حق بیا موخت
لبش را مهر کرده از سخن دوخت
ولی گفتا چو نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینم گناه است
به جستی عزم دشت نینوا کرد
چو آنش دان دل در شعله وا کرد
دم پروانه همچون اژدها بود
تمام جانش از نور خدا بود
نی ام پروانه من آتش فشانم
تب دل را به آتش می نشانم
خدایم سینه ای کرد آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست
نخ پی سوز غیر از سنگ و گل نیست
یه زره شور او در شعله افتاد
همان دم چون رقیه زود جان داد
حمد و سپاس معبودی را سزاست که اولین و بزرگترین سوگند گذار قلم است و برای اهل قلم شرافتی خاص و جایگاهی ممتاز قایل.