راز پنهان جهان کم جو که خوابی بیش نیست

آنچه صوفی در نهان گوید عذابی بیش نیست

 

معنی اش را صد هزاران سال جویا گشته ام

قیل و قال کفرو دین سر درد نابی بیش نیست

 

زاهد و صوفی و پیرو مرشد و قطب و قلاش

راهب و مجذوب و ملا لن ترانی بیش نیست

 

آنچه زاهد در مکاشف راز پنهان گویدش

فاش گویم در بساطش جز سرابی بیش نیست

 

آنکه از معنا بری شد در کلام تو چه سان

می بگنجد ای فلان اینها نه آنی بیش نیست

 

سرّّ وحدت رو مجو از حد برون افتاده او

وحدت و کثرت محاط اندر حصاری بیش نیست

 

چون تواند عاقلش محدود دارد ذات حق؟

چون حدود از حکم مخلوق خرابی بیش نیست

 

این سماع و این دعا و این نمازو این نیاز

مرحمی بر خاطر تشویش جانی بیش نیست

 

بر علی گبر و یهود و بت پرست و برهمن

جمله من حیث الحقیقه این همانی بیش نیست